خونه رو دارم تر تمیز و جمع و جور میکنم که دیگه تحویل بدم و برم خونه. نیما هم اومده پیشمون و با مسعود روزای آخر رو میگذرونیم.
+ امروز کت و شلواری که برای عروسی دایی سعادت گرفتم رو چون دیگه تنگ شده و نمیتونم بپوشمش، بردم اکباتان برای فروش! تنها مشتری که پیدا کردم 20 تومن واسش میداد و منم به اون قیمت نفروختم!
+ همیشه فکر میکردم این روزا که دیگه باید جمع کنیم و بریم روزای خیلی سختی باشه و با ترک کردن همدان راحت کنار نیام ولی الان خیلی حس بدی ندارم هر چند که ناراحتی و غم رو حس میکنم اما نه به اون شدتی که تصور میکردم و در واقع دارم باهاش کنار میام.
+ هر چی ایمیل زدم احمدوند یه جواب خشک و خالی به ما نداد! ایمیل زدم در مورد انتقال داده که متاسفانه قراره با خودش به صورت معرفی به استاد بردارم! دریغ از کمی شعور و معرفت در وجود این آدم! غفاری هم که یک ماهیه اصلا دانشگاه نیومده.
برچسب:
نویسنده: یاسین رادمنش