امروز خداحافظی آخر رو با کسی داشتم که سه سال باهاش زنـدگـی کردم.
ترم 4 تموم شده بود و من توی خوابگاه داشتم فکر می کردم برای سال آینده باید خونه بگیرم یا خوابگاه! آرمین از حسین و مصطفی جدا شده بود و مسعود به عنوان محتمل ترین گزینه من برای هم خونگی، چند روز قبلش به من گفت که قراره با آرمین خونه بگیره و از طرفی با ابول هم آبم تو یه جوب نمی رفت و بهش گفته بودم که منتظر من نمونه و خودش برای سال آیندش تصمیم بگیره. حسین و مصطفی هم که طبعا هیچی ...
نزدیک ظهر بود که اسی زنگ زد و گفت با امین و پسرعموش دنبال خونه گرفتن هستن و میخوان یه نفر دیگه یه خودشون اضافه کنن که چهار نفر بشن. من بعدا فهمیدم که اول به مسعود زنگ زده بودن و من نفر بعدی بودم که بهش زنگ زده شد! در هر صورت رفتم خونه ای که اسی سال دوم با مهدی و سعید و یه مشت برقی دیگه گرفته بود. امین، اسی و یه پسری که نمی شناختم اونجا بودن. پسر عموی اسی بود به نام محمد و فامیلی ای متفاوت از اسی!! قرار گذاشتیم روز بعدش بریم دنبال خونه. صبح جمع شدیم و رفتیم مدرس و گشتن دنبال خونه یکی دو تا خونه دیدیم که من رای بچه ها رو زدم و گفتم نگیریم. یکی از بنگاه ها آدرس خونه خانم آذر رو داد و ما هم اومدیم خیلی زود قرارداد رو هم بستیم.
قرارداد رو بستیم برای یکسال و در نهایت با همون قرارداد و همون مبلغ اجاره (دو میلیون و پونصد پیش، سیصد و پنجاه اجاره) سه سال اینجا زندگی کردیم و نسبتا زندگی راحتی اینجا داشتیم و با خاطره ای خوش همیشه از این خونه صحبت خواهم کرد.
ممد سه سال هم خونه من بود و من بدی ازش ندیدم. واقعا بچه سر به زیر و با حیایی بود که من و امین کلی سر به سرش هم میذاشتیم.الآن که به گذشته نگاه میکنم میبینم که تو این پنج سال از هم اتاقی های خوابگاه و هم خونه ای هام و روزهایی که گذروندم خوشحالم و فکر میکنم که از این سه تا ترک! هم خونه بهتری پیدا نمیکردم :)
در نهایت امروز با وجود اینکه از خرداد دیگه تک و توک اینجا میومد و میدیدمش، خداحافظی کرد و رفت. هر چند که اون برای ترم تابستونی ای که برداشته دوباره همدان میاد ولی من دیگه اون موقع اینجا نیستم.
دلم برای ممد ک تنگ میشه. همونطور که برای اسی و امین گاهی دلتنگ میشم :"(
+ برای پنج شنبه 31 تیر ساعت 13:30 دقیقه بلیط اتوبوس گرفتم به مقصد خونه.
نـفـر بـعـدی کـه مــیـره، مـن هـسـتـم ...
برچسب:
نویسنده: یاسین رادمنش