خرید بک لینک

"روزنوشت زندگی من" – تاریخ 23 شهریور 88

الان ساعت 23:50 دقیقه سه شنبه 88.6.23 می باشد. مدت ها بود که می خواستم خاطرات و روزنوشت خود را ثبت کنم اما تنبلی می کردم و اهمیتی نمی دادم. اما الان مصمم هستم و می خواهم از امشب شروع کنم. من از امشب خودم رو متعهد می کنم که هر شب بخشی از زمان خود را صرف نوشتن خاطره و حوادث زندگی ام کنم تا اولا اعمال روزانه خود را بررسی کنم ثانیا حوادث زندگی خود را ثبت کنم تا در سنین پیری بازخوانی کنم و یاد دوران جوانی. امروز صبح ساعت 6:30 از اصفهان رسیدم خونه. از نیمه تیرماه کلاس های پیش دانشگاهی خوارزمی شروع شد و من هر سر کلاس حاضر می شدم اما خوب درس نمی خوندم و تا حد زیادی تنبلی میکردم و وقتم رو بی جهت هدر می دادم به همین دلیل فقط سر کلاس حاضر میشدم و خودم مطالعه مفیدی نداشتم.از روز 10 شهریور قرار شد که کلاس ها تعطیل شود تا 5 مهر ماه. فرصت خوبی برای مطالعه دروس پایه بود. از دو روز بعد از تعطیل شدن برنامه ریزی کردم که برنامه مطالعاتی فعال داشته باشم ولی زمانی که شروع کردم به شدت احساس خستگی میکردم و حوصله درس خوندن نداشتم! ضمن اینکه مرداد ماه رو تقریبا به طور کامل خونه تنها بودم چون خانواده مسافرت بودن و اونجا به دلیل بیماری بابا مدت زیادی مونده بودن به همین خاطر مامان اصرار میکرد برم اصفهان پیش مهران و خاله تا یکم سر حال بیام. من اولش قبول نمیکردم اما بالاخره وقتی مهران زنگ زد قبول کردم و رفتم.

یکشنبه 15 شهریور حرکت کردم. بعد از ظهر بود و ساعت 5 صبح رسیدم اصفهان. هوا تاریک بود و سرد. زنگ زدم مهران، گفت با تاکسی بیا نظر شرقی نبش خیابان خورشید من اونجا وایسادم سر راهت تا بیای. رفتم و رسیدم به مهران. با هم رفتیم ته یه کوچه بن بست. یه در کوچیک سمت چپ بود. مهران با کلید در رو باز کرد و از پله ها رفتیم بالا. خونه اش طبقه دوم بود. وقتی به بالا رسیدیم یه دختر توی تراس نشسته بود. به احترامم از جا بلند شد و سلام کرد. نمی شناختمش. رفتم تو یه اتاق ساکمو گذاشتم و رفتم تو اتاق دیگه. خاله بیدار شد و با هم روبوسی کردیم. یه دختر دیگه پیشش خوابیده بود. در حالی که دراز کشیده بود با من احوال پرسی کرد. اون رو هم نمی شناختم. رفتم تو اتاق قبلی لباسم رو عوض کردم و بعدش همه دور هم نشستیم و چای خوردیم. اون دو تا دختر دوستای خاله ام بودن. اولی شکوفه، دومی شبنم. خلاصه اینکه 8 روز اصفهان بودم. با بچه ها حسابی خوش گذروندیم. از سفرم کاملا راضیم. به اهداف سفرم کاملا رسیدم و الان کاملا آماده مطالعه فعال هستم. همین چند دقیقه پیش برای فردا صبح برنامه ریزی کردم.

شکوفه آدم جالبی بود. خیلی آروم بود. یه کتابی بود که همیشه میخوند. "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین". مثل اینکه کتاب جالبی بود.در مورد زندگی و اینجور چیزا. خلاصه به من دو سه تا کتاب معرفی کرد. "قانون جذب"، "راز" و همون کتاب قبلی که گفتم. منم هر سه رو همونجا خریدم و با خودم آوردم.

دوست دارم برنامه ریزی برای کنکور رو به برنامه ریزی برای خودسازی تبدیل کنم. فرصت بسیار خوبیه. دلم روشنه. می دونم اگر تلاش کنم و استعدادهام رو به کار بگیرم در زندگی ام موفق میشم. امیدم به خداست. شب 23 ماه رمضان یعنی دو شب پیش که اصفهان بودم، رفتم مسجد. شب احیا بود. اون شب تقدیر یک سال ما نوشته میشد. با اینکه خیلی خسته بودم ولی باز دلم نیومد این شب بزرگ رو از دست بدم. رفتم دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم و راهی شدم. اونجا برای سلامتی پدر و مادرم دعا کردم و شفای همه بیماران رو خواستم. از خدا خواستم پشت و پناهم باشه. از خدا خواستم کمکم کنه این یکسال سرنوشت ساز رو با حساسیت و تلاش بسیار به سلامتی پشت سر بذارم و در نهایت بتونم با یاری خودش در کنکور رتبه بالا بیارم و بتونم برم دانشگاه صنعتی شریف رشته مهندسی پزشکی. میدونم که خدا صدام رو شنیده و می خواد کمکم کنه فقط مونده حرکت من. این حرکت از فردا شروع میشه. می خوام با قدرت پیش برم. می دونم که می تونم ...

راستی امروز رفتیم میز و صندلی راحت گرفتم برای مطالعه تا از این به بعد رو زمین نشینم. آخه پاهام درد میگرفت. اینطوری فکر کنم راحت تر باشم.


روز دوم – سه شنبه 24 شهریور 88

امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم به همین دلیل نتونستم برنامه ریزی درسی رو اجرا کنم. وقتی دیدم زمان رو از دست دادم تصمیم گرفتم برم کارای عقب افتاده رو انجام بدم به همین دلیل رفتم بیرون. رفتم بانک ملت 31 هزار تومان به حساب گاج واریز کردم. 34500 تومان به حساب کلک معلم ریختم بعدش رفتم کافی نت. زنگ زدم کلک معلم تا سفارشم رو تایید کنن بعد رفتم سایت گاج تا شماره فیش واریزی رو ثبت کنم که اینترنت قطع شد. تو اون گرمای ظهر تمام کافی نت ها رو گشتم اما همه قطع بودن تا اینکه ساعت 1 اینترنت وصل شد و کارم رو انجام دادم. میخوام یه کتاب محوری زبان فارسی 3 هم سفارش بدم به همین خاطر باید فردا صبح وقت بذارم برم بانک 34000 تومن واریز کنم تا اعتبار حسابم زیاد بشه و بتونم این کتاب رو هم سفارش بدم تا با سایر سفارشات ارسال بشه برام.

برای فردا خیلی خوب برنامه ریزی کردم. امیدوارم بتونم سر موقع بیدار شم و خوب درس بخونم تا قبل از این میگفتم خسته ام و نمیتونم درس بخونم؛ نیاز به تفریح دارم اما الان تازه از سفر اصفهان برگشتم و دیگه بهانه ای ندارم. این امروز فردا کردنا کار دستم میده. وقتم رو دارم از دست میدم. اگر میخوام رتبه بالا بیارمباید از فردا شروع کنم. لازمه یه شروع خوب یه برنامه خوبه که خودم تنظیمش کردم. استراحت هم به اندازه کافی داشتم پس دیگه چاره ای جز مطالعه ندارم.

امروز یه مقدار از کتاب قانون جذب رو خوندم. خیلی سر در نیاوردم. البته سرسری خوندم بعدا دقیق مطالعه میکنم و نتایجی که میگیرم رو توی روزنوشته مینویسم. امشب دیگه باید زود بخوابم.

الان ساعت 23:40


روز سوم – چهارشنبه 25 شهریور 88

امروز صبح با وجود برنامه ریزی قبلی برای مطالعه دیر از خواب بلند شدم. با اینکه دو تا موبایل بالای سرم میذارم ولی باز خواب میمونم. جدیدا خیلی تنبل شدم نمی دونم چرا ؟ اگر اینطوری ادامه بدم به هیچ جا نمیرسم. از وضعیت فعلی ام اصلا راضی نیستم. اگر میخوام صنعتی شریف برم باید بیشتر تلاش کنم. خوب برنامه ریری می کنم اما اصلا بهش عمل نمی کنم.

بعد از ظهر برای فردا برنامه ریزی کردم اما مثل اینکه قرار شده فردا صبح بریم بیمه آخه دندونم خیلی خرابه، بد جور. الان که وقت دارم باید کلکش رو بکنم و گر نه تو مدارس برام دردسر درست میکنه و اون موقع بیا و درستش کن! به خاطر همین برنامم رو کمی تغییر دادم تا هم بتونم برم دکتر هم برنامه مطالعاتی داشته باشم. چند وقته خیلی سردرگمم. در مورد کتاب های کمک درسی و تست هر چی میبینم میخوام بگیرم! خیلی دور و برم شلوغ شده البته نه خیلی زیاد ولی اگر اینطور ادامه بدم میشه!

مساله دوم انتخابات و حوادث بعد از اونه. معلوم نیست تو این مملکت چی میگذره ... نمیدونم کی راست میگه ... کدوم راه درسته ... کدوم شخص صداقت داره و با توجه به منافعش حرف نمیزنه ... هر چه گذشتگان از روحانیون و مراجع در ارتباط با مردم رشته کرده اند این روزها عده ای از هم لباسانشان پنبه می کنند!

خدایا به دادمان برس...

ساعت 23:45


روز چهارم – پنج شنبه 26 شهریور 88

امروز باز هم دیر از خواب بیدار شدم. ساعت 8 یا 8:30 بود از خواب بیدار شدم. با بابا و مامان رفتیم بیمه تا نامه رو تایید کنه که ببرم دندون پزشکی. امروز ساعت 19:30 رفتم پیش دکتر که گفت شنبه ساعت 21:30 بیا تا عصب کشی کنیم. میخواد دهنمو سرویس کنه. امروز هم مثل چند روز گذشته فعالیت مطالعاتی نداشتم. تنبلی میکنم دارم زمانم رو از دست میدم. با وجود برنامه ریزی خوب هیچ مطالعه ای ندارم. خیلی از وضعیت فعلی ام ناراضی ام. اگر میخوام رتبه خوب بیارم باید راهمو عوض کنم رفتارم رو عوض کنم. در طول روز بیشتر وقتم رو صرف اموری میکنم که در آینده به هیچ دردی نمیخوره.

خیلی فکرم مشغول انتخابات ریاست جمهوری شده. نظرات افراد مختلف رو میخونم. به هیچ نتیجه روشنی نرسیدم اوضاع خیلی پیچیده شده. میخوام دیگه تحقیق در مورد این موضوع رو متوقف کنم. چند تصمیم دارم که باید اجرا کنم که 100% به سودم منه و انجام نددنش 100% به ضرر ...

1- شب ها به چیزی فکر نمی کنم و فکرهای بیهوده رو از سرم بیرون می کنم تا سب با آرامش و زود بخوابم.

2- صبح ها زود بیدار میشم و به یاد داشته باشم که تنبلی و خواب زیاد مانع حرکت و یشرفت من میشه پس باید فعال باشم.

3- در طول روز فکرم رو فقط معطوف مطالعه میکنم و از خیالبافی های بیهوده و فکر کردن به مسائل حاسیه ای پرهیز میکنم.

4- سعی میکنم به برنامه ریزی خودم پایبند باشم و فعالیت های مطالعاتی ام رو به طور مرتب انجام بدم.

5- به جای زیاد حرف زدن سعی میکنم بیشتر فکرکنم و آرام باشم و انرژی خود را در طول روز بیخود هدر ندهم.

6- خود را متعهد کنم که برنامه ریزی روزانه انجام دهمو اگر انجام ندادم جریمه ای برای خودم در نظر بگیرم تا دیگر اشتباهات رو تکرار نکنم.

این 6 تصمیم رو میخوام فردا اجرا کنم. فردا شب حتما شش تا رو بررسی میکنم تا ببینم تونستم انجامشون بدم یا نه. برای فردا متعد میشم که برنامه ریزی درسی ام رو به طور کامل نجام دهم و اگر انجام ندادم به عنوان جریمه حق ندارم روز شنبه از صبح تا شب حتی یک ثانیه تلویزیون تماشا کنم.

الان ساعت 23:10


روز پنجم – جمعه 27 شهریور 88

امروز به موقع از خواب بیدار شدم و تا ظهر طبق برنامه پیش رفتم اما بعد از ظهر وادادم چون ظهر استراحت نکردم و نشستم اخبار نگاه کردم به خاطر همین خسته شدم و نتونستم خوب مطالعه کنم ولی بعد از مدت ها نسبتا راضی کننده بود. میتونم بگم تقریبا 6 بند تنظیم شده رو خوب اجرا کردم ولی روز بعد باید کامل انجام بدم و گرنه جریمه میشم. امروز روز قدس بود. روزهای خیلی خیلی عجیبی شده. طرفداران موج سبز امروز در راهپیمایی حضور داشتند و شعارهای عجیبی سر دادند. رهبر جمعه گذشته از مردم خواسته بود روز قدس فقط به مساله قدس بپردازند ولی امروز چیز دیگری دیدیم. البته گوش ندادن به حرف رهبر تو این روزا چیز عجیبی نیست! خلاصه اینکه روز شلوغی بود ...

اصغر چند شبه بهم زنگ میزنه و ازم میپرسه امروز چی خوند و چکار کردی. بعدشم شروع میکنه برنامه خودش رو میگه و مدعی میشه 8 – 9 ساعت درس خونده... خب تمرکز منم به هم میخوره. من برنامه ام با برنامه اصغر متفاوته. هر وقت اصغر اینطوری میگه حس میکنم هیچی نیستم. از فردا بهش میگم اگر زنگ زد در این مورد بحث نکنه. درسته من عقبم ولی روحیه داشتم و میگفتم با برنامه آزمون آزمایشی پیش میرم و خودم رو جلو میندازم ولی اصغر با این کارش تمرکز من رو بهم میزنه. الان دیگه باید بشینم و برنامه فردا رو تنظیم کنم.

تا کنکور 285 روز دیگر فرصت هست ...

الان ساعت 23:35


روز ششم – شنبه 28 شهریور 88

آخ که چقدر دندونم درد میکنه دارم عذاب میکشم. امرزو بعد از ظهر رفتم دکتر عصب کشی کردم. البته باید اعتراف کنم از اون چیزی که فکر میکردم راحت تر بود. فکر میکردم الان 60 تا آمپول تو دهنم میزنن ولی اینطوری نبود. الانم یه تیکه آهن جای دندونمه که قالب بگیره.

امروز از مطالعه ام راضی هستم و کاملا مطابق با برنامه عمل کردم و فرصا رو غنیمت شمردم. امیدوارم بتونم همینطور ادامه بدم.

فردا عید فطره. نمیدونم برم نماز یا نه! حالا فردا ساعت 6 که بیدار شدم کپسول میخودم اگر دندونم درد نداشت میرم و گرنه میمونم خونه. البته تجربه بهم ثابت کرده که اینجور مواقع دلم نمیاد خونه بشینم و تو مراسم ها شرکت میکنم.

خلاصه اینکه امروز خوب از نظر درسی و بد از نظر جسمی بود. باید برم بخوابم.

الان ساعت 55 دقیقه بامداد

برچسب: پاکنویس,برگه,قسمت, نویسنده: یاسین رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:04

صفحه بندی