از دوشنبه که اینجا هستم تقریبا هر روز میام دانشگاه کارای معرفی به استاد و پروژه و امضاها رو انجام میدم.
بامداد دوشنبه که رسیدم اینجا حدود آدرس رو ارشیا بهم گفت و اومدم به ابی زنگ زدم و در رو واسم باز کرد. یه مقدار استراحت کردم و صبح بلند شدم رفتم دانشگاه. کارهای پروژه رو دوشنبه به طور کامل دوشنبه انجام دادم و سی دی رو هم تحویل کتابخونه دادم و یه مقدار بدهی که به کتابخونه داشتم پرداخت کردم. سه شنبه که عید غدیر بود و دانشگاه تعطیل. چهارشنبه رفتم دانشگاه ولی کاری از پیش نبردم چون فرنوش جواب ایمیلم رو نمیداد برای معرفی. پنج شنبه هم با ارشیا و ابی رفتیم تو خیابونا قدم زدیم و کمی حال و هوا عوض کردیم. جمعه خوشبختانه فرنوش جواب ایمیل داد و گفت شنبه ساعت 16 دانشگاه باش. منم رفتم و امتحان دادم و ده رو داد و فرم ها رو پر کرد. بعدش هم رفتم اطراف آرامگاه باباطاهر به نیت داخل فضای آرامگاه رفتن ولی سینمای اطراف آرامگاه من رو وسوسه کرد و رفتم فروشنده اصغر فرهادی رو دیدم! و در نهایت وقتی اومدم بیرون آرامگاه بسته بود.
امروز هم از صبح اومدم دانشگاه و همه امضاها به غیر از آموزش رو گرفتم. این روزا با کلی تاخیر نسبت به سالای گذشته دارن ورودی های جدید رو ثبت نام می کنن و آموزش تا 10 مهر تعطیله. به موری و ارشیا باید بگم که بیان و کار نهایی آموزش رو واسم انجام بدن و نامه نظام وظیفه رو هم واسم بگیرن.
فردا صبح هم میخوام برم تهران واسه عروسی آرزو. مامان هم خودش از خونه میاد.
خلاصه اینکه این زنگ آخر همدان بود. پنج سال زندگی تو این شهر به پایان رسید و باید برم آینده ام رو جای دیگه جست و جو کنم. دلم کمی گرفته و ناراحت از رفتنم ولی از طرفی پروسه رفتنم از همدان زیادی طول کشید و خوشحالم که دارم کارها رو تمام میکنم و میرم که روی ارشد متمرکز بشم.
الهی تو رو به خاطر هر چه دادی و ندادی شکر میکنم. توی این دو سال اخیر ازت فاصله گرفتم و جات رو استرس و تشویش پر کرد. دستم رو بگیر ...
برچسب:
نویسنده: یاسین رادمنش